نگه دگر بسوي من چه مي كني؟
چو در بر رقيب من نشسته اي
به حيرتم كه بعد از آن فريب ها
تو هم پي فريب من نشسته اي
به چشم خويش ديدم آن شب اي خدا
كه جام خود به جام ديگري زدي
چو فال حافظ آن ميانه باز شد
تو فال خود به نام ديگري زدي
برو ... برو ... بسوي او، مرا چه غم
تو آفتابي ... او زمين ... من آسمان
بر او بتاب زآنكه من نشسته ام
به ناز روي شانه ستارگان
بر او بتاب زآنكه گريه مي كند
در اين ميانه قلب من به حال او
كمال عشق باشد اين گذشت ها
دل تو مال من، تن تو مال او
تو كه مرا به پرده ها كشيده اي
چگونه ره نبرده اي به راز من؟
گذشتم از تن تو زانكه در جهان
تني نبود مقصد نياز من
اگر بسويت اين چنين دويده ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بي فروغ من
خيال عشق خوشتر از خيال تو
كنون كه در كنار او نشسته اي
تو و شراب و دولت وصال او!
گذشته رفت و آن فسانه كهنه شد
تن تو ماند و عشق بي زوال او!
نوشته : فروغ فرخزاد
به خاطر اینکه کم سر میزنم معذرت میخوام باور کنین وقت ندارم!!!
امشب بر آستان جلال تو
آشفته ام ز وسوسه الهام
جانم از اين تلاش به تنگ آمد
اي شعر ... اي الهه خون آشام
ديريست كان سرود خدائي را
در گوش من به مهر نمي خواني
دانم كه باز تشنه خون هستي
اما ... بس است اينهمه قرباني
خوش غافلي كه از سر خودخواهي
با بنده ات به قهر چها كردي
چون مهر خويش در دلش افكندي
او را ز هر چه داشت جدا كردي
دردا كه تا بروي تو خنديدم
در رنج من نشستي و كوشيدي
اشكم چون رنگ خون شقايق شد
آنرا بجام كردي و نوشيدي
چون نام خود بپاي تو افكندم
افكنديم به دامن دام ننگ
آه ... اي الهه كيست كه مي كوبد
آئينه اميد مرا بر سنگ؟
در عطر بوسه هاي گناه آلود
رؤياي آتشين ترا ديدم
همراه با نواي غمي شيرين
در معبد سكوت تو رقصيدم
اما ... دريغ و درد كه جز حسرت
هرگز نبوده باده به جام من
افسوس ... اي اميد خزان ديده
كو تاج پر شكوفه نام من؟
از من جز اين دو ديده اشگ آلود
آخر بگو ... چه مانده كه بستاني؟
اي شعر ... اي الهه خون آشام
ديگر بس است ... اينهمه قرباني
فروغ فرخ زاد
سلام بخاطر تاخیرم از همه عذر میخوام...امتحانام هنوز تموم نشده!!!به امید روزی که دنیا بدون جنگ و دعوا و با ارامش باشه
فعلا
شب
گردی می کنم
اما صدای نفس هایت را از پشت هیچ پنجره و دیواری نمی شنوم
آسوده بخواب نازنینم
شهر در امن و امان است
تنها خانه من است که در
آتش می سوزد
روزها گذشتند و من با گذر از هر لحظه ی سخت زندگی هنوز زنده ام و نوای حیات را می سرایم...می خواهم نوای ازادی خود را از قفس شهوت به گوش همگان برسانم دیگر نمی خواهم در لبه ی پرتگاه زندگی خویش قدم بردارم و با هر قدم به این بیندیشم "مرگ یا زندگی" ؟!

می خواهم تولدی دوباره را تجربه کنم می خواهم به همگان نشان دهم که زندگی زیباست
می خواهم دریچه ی روشنی را باز کنم و به اینده ای زیبا بنگرم
دیگر شانه خالی نخواهم کرد من راه خویش را یافتم دیگر اجازه نخواهم داد فانوسم را خاموش کنند همان هایی که روزی دم از عاشقی و امید دوباره میزدند
دیگر از قدم برداشتن و زندگی نمیترسم چون خالقی دارم که به وجودش ایمان دارم(بین خودمون بمونه هوام داره D: )
حال از سوز سرما فریاد بر اوردن بسی سخت است اما روزی صدای خود را به گوش همگان خواهم رساند و انتقام هر لحظه تباه شده ی زندگی ام را از دنیا خواهم گرفت

خلاصه این که میخوام به همه ثابت کنم که غزال هوز زنده است و هر روزی که میگذره قوی تر میشه
بخاطر تاخیرم ببخشید من امتحانای میان ترمم شروع شده وقت سر خاروندن ندارم تولدم 14 ابان بود حتی نتونستم تولدم جشن بگیرم تا چه برسه به اینکه بیام پای نت...
(نوشته شده در 90/8/21
ساعت 13:15
توسط خود دیوونم)
که در قماری هماره با ما به ظاهری گیج و نابلد عشق
نشسته اما همیشه از ما چه ماهرانه که می برد عشق
دوباره آوخ که می خلد عشق
بگو که هو یا علی مدد عشق
درد بگذارد میان کاسه ات
دشمن همخانه ی هم کاسه ات
با جناب حضرتش آداب نیست
شطح و طامات اش همین تیر و کمان
قهقه آیینه در تشریف سنگ
اره بر پاهای استدلالیان
تیله بازی کردن با انجم است
مهره ی زاپاس، آس پنجم است
که در قماری هماره با ما به ظاهری گیج و نابلد عشق
نشسته اما همیشه از ما چه ماهرانه که می برد عشق
دوباره آوخ که می خلد عشق
بگو که هو یا علی مدد عشق
غرش توفنده بر فانوس ما
مرگ افلاطون و جالینوس ما
میکس وار اختیار و لاجرم
فایل شادی از پس ِ پسورد غم
زخم را با زخم مرهم کردن است
داستان ِ خوب ِ روکم کردن است
یادگاری بر تن سنگ لحد
بازی نرد است و تاس بی عدد
حکمت دیرین کفش پابه پا
یادگار گنبد دوار ما
احمد اخوان
روزی از این امروزها پرواز خواهم کرد
بر بالهای مرگ ، من ، آغاز خواهم کرد
دست خدا در دست ِ من، رقصی ست شورانگیز
در رقص ِ انسان با خدا، اعجاز خواهم کرد
اجرای این کنسرت در تالار ِ افلاکی ست
غوغای بکر و شورشی در جاز خواهم کرد
روزی از این امروزها نزدیک ِ نزدیک است
این نغمه را فوق ِ تصور، ساز خواهم کرد
باور کن عزرائیل ،زیباتر ز رویاهاست
من رمز ِ این نا گفته ها را باز خواهم کرد
با من بیا افلاکیان اینجا همه جمعند
من عرش را امشب ، غزل پرداز خواهم کرد
مرگ من آغاز یست در یک راه ِ بی پایان
میلاد ِ خود را بعد از این ابراز خواهم کرد
فصل ِ زمین یک فصل ِ کوتاهست و بی بنیان
فصل ِ ابد را بعد از این ، آواز خواهم کرد
روی زمین انسان بکارید و همین کافیست
با جمله ی کوتاه ِ خود ، ایجاز خواهم کرد
یک آزمون ِ تستی و تشریحی از ماهاست
باور نداری؟ پاکتت را باز خواهم کرد
اکرم بهرامچی