تبليغاتX
زندگی بی تو

عالم تنهایی یعنی من

نگه دگر بسوي من چه مي كني؟

چو در بر رقيب من نشسته اي

به حيرتم كه بعد از آن فريب ها

تو هم پي فريب من نشسته اي

  

به چشم خويش ديدم آن شب اي خدا

كه جام خود به جام ديگري زدي

چو فال حافظ آن ميانه باز شد

تو فال خود به نام ديگري زدي

  

برو ... برو ... بسوي او، مرا چه غم

تو آفتابي ... او زمين ... من آسمان

بر او بتاب زآنكه من نشسته ام

به ناز روي شانه ستارگان

  

بر او بتاب زآنكه گريه مي كند

در اين ميانه قلب من به حال او

كمال عشق باشد اين گذشت ها

دل تو مال من، تن تو مال او

  

تو كه مرا به پرده ها كشيده اي

چگونه ره نبرده اي به راز من؟

گذشتم از تن تو زانكه در جهان

تني نبود مقصد نياز من

 

 اگر بسويت اين چنين دويده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بي فروغ من

خيال عشق خوشتر از خيال تو

  

كنون كه در كنار او نشسته اي

تو و شراب و دولت وصال او!

گذشته رفت و آن فسانه كهنه شد

تن تو ماند و عشق بي زوال او!

نوشته   :     فروغ فرخزاد


به خاطر اینکه کم سر میزنم معذرت میخوام باور کنین وقت ندارم!!!

+ تاريخ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 20:30 نويسنده غزال |
بر گردن هر خيال، تبری فرود می آمد ز برون

باد خشك، سرخ و سپيد، درون

و امواج هر دم سخن مي راندند: اينجا آراميم.

غلظت راه هاي بي صله

عبرت جاودان نگاه

انگاره ي شبهاي بود

اشاره ي روزهاي نبود

شباهتي از من بر من

" نگاه، نگاه،...، نگاه"

از اين، آري

از آن، هرگز

"و تو پيامي از ما بر مايي".

بر گردن هر خيال، بود دگري در راه اس

+ تاريخ سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 11:37 نويسنده غزال |
امشب بر آستان جلال تو

آشفته ام ز وسوسه الهام

جانم از اين تلاش به تنگ آمد

اي شعر ... اي الهه خون آشام

 

ديريست كان سرود خدائي را

در گوش من به مهر نمي خواني

دانم كه باز تشنه خون هستي

اما ... بس است اينهمه قرباني

 

خوش غافلي كه از سر خودخواهي

با بنده ات به قهر چها كردي

چون مهر خويش در دلش افكندي

او را ز هر چه داشت جدا كردي

 

دردا كه تا بروي تو خنديدم

در رنج من نشستي و كوشيدي

اشكم چون رنگ خون شقايق شد

آنرا بجام كردي و نوشيدي

 

چون نام خود بپاي تو افكندم

افكنديم به دامن دام ننگ

آه ... اي الهه كيست كه مي كوبد

 

آئينه اميد مرا بر سنگ؟

در عطر بوسه هاي گناه آلود

رؤياي آتشين ترا ديدم

همراه با نواي غمي شيرين

 

در معبد سكوت تو رقصيدم

اما ... دريغ و درد كه جز حسرت

هرگز نبوده باده به جام من

افسوس ... اي اميد خزان ديده

 

كو تاج پر شكوفه نام من؟

از من جز اين دو ديده اشگ آلود

آخر بگو ... چه مانده كه بستاني؟

اي شعر ... اي الهه خون آشام

ديگر بس است ... اينهمه قرباني



فروغ فرخ زاد



سلام بخاطر تاخیرم از همه عذر میخوام...امتحانام هنوز تموم نشده!!!به امید روزی که دنیا بدون جنگ و دعوا و با ارامش باشه

فعلا

+ تاريخ شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 19:15 نويسنده غزال |
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
كسی سر بر نیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
كه ره تاریك و لغزان است
وگر دست محبت سوی كسی یازی
 به اكراه آورد دست از بغل بیرون

 كه سرما سخت سوزان است

نفس ، كز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریك
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس كاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیك ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چركین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را كنار جام بگذارم
چه می گویی كه بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یكسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسكلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است


مهدی اخوان ثالث

+ تاريخ یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 15:26 نويسنده غزال |
دفــتر شعر به کنجی شد و آخر چه سود؟
جـز همین دفتر من ، کس بدلم یار نبود


می گـشایم به دگر باره دل دفــتر را
تا گــشاید دل ء افسرده و غمگین مرا

وتو ای دفترء شـعری که بدل هـمرازی
تو فقط با دل ء افسرده ء من می سازی

زندگانی همه غـــمهای مرا دامن زد
رنگء افـسردگی و غـم بدل و بر تن زد

سـینه آرامگهی شد ز همه عشق و امید
وه که عالم به کجا پایء منء خـسته کـشید

در شب ء غـــمزده ، بیدارم و همراه نـسیم
اشک بر دیده وآ لوده به غــمهای عظـیم

روح من بال گــشود و پی ء گمگشته خویش
رفـته هر سو، به تنء خـسته وبا،قــلب پریش

عاقــبت دید که او رفته وغمها باقی ست
آنکه برما همه کــس بود، دگر اینجا نیــست!!

بعد او ، رود ء غـــم ء ســینه بدریا پیوســت
وه که کـــوتاه شــد از دامن ا ، ‌ما را دســت

آن ســفر کرده چه دوراست وچه دسـتم کـوتاه
باز تنـــها شده ا م با غم و با غصــه و آه

بعد او خــانهء دل ، گشته ، چو ویرانه سرا
خـــود ندانــم به کجا میرود این دل! بخــدا!!!

خــسته ام بسکه بدل گفته ام از او بگـــذر
گـــریه ها کـــرده بـه غــم گفــــت

  ببین مـــرگ مــــرا


+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 21:23 نويسنده غزال |

کهکشان سیرم و دارم سرِ پرواز دگر
تا به خطی رسم از نقطه ی آغاز دگر

کاهی از کوه نیاید که به جولانگهِ باد
شده ام ریگ روان را علم افراز دگر

شد گلو گیرِ قفس نغمه ام ای مرغ هوا
به هوایی که شوم طعمه ی شهباز دگر

به تماشای خود از آینه رو گردانم
در نگر همّتم از چشم نظر باز دگر

جز من ای عشق بلند آمده درگاه هنوز
خاکبوس قدمت نیست سرانداز دگر

خالی ام همچو نی از ناله دم گرم تو کو؟
تا به لب آیدم از پرده ی دل راز دگر

جز به جبران زمینگیری خود چرخ نگشت
آسمان دگری خواهم و پرواز دگر

گر موافق خورَدَم زخمه به ساز ملکوت
هم به شور آورمت باز به شهناز دگر

نتراشیده سرآنگونه قلندر شده ام
که به گیلانکده ام خواجه ی شیراز دگر

شیون این مایه که دم می زنی از قول غزل
به ردیفت نرسد قافیه پرداز دگر ...

+ تاريخ دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 10:31 نويسنده غزال |
شب گردی می کنم
اما صدای نفس هایت را از پشت هیچ پنجره و دیواری نمی شنوم       
آسوده بخواب نازنینم
شهر در امن و امان است
تنها خانه من است که در آتش می سوزد

+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 12:36 نويسنده غزال |
روزها گذشتند و من با گذر از هر لحظه ی سخت زندگی هنوز زنده ام و نوای حیات را می سرایم...

می خواهم نوای ازادی خود را از قفس شهوت به گوش همگان برسانم دیگر نمی خواهم در لبه ی پرتگاه زندگی خویش قدم بردارم و با هر قدم به این بیندیشم  "مرگ یا زندگی" ؟!

می خواهم تولدی دوباره را تجربه کنم می خواهم به همگان نشان دهم که زندگی زیباست

می خواهم دریچه ی روشنی را باز کنم و به اینده ای زیبا بنگرم

دیگر شانه خالی نخواهم کرد من راه خویش را یافتم دیگر اجازه نخواهم داد فانوسم را خاموش کنند         همان هایی که روزی دم از عاشقی و امید دوباره میزدند 

دیگر از قدم برداشتن و زندگی نمیترسم چون خالقی دارم که به وجودش ایمان دارم(بین خودمون بمونه هوام داره D: )

حال از سوز سرما فریاد بر اوردن بسی سخت است اما روزی صدای خود را به گوش همگان خواهم رساند و انتقام هر لحظه تباه شده ی زندگی ام را از دنیا خواهم گرفت

خلاصه این که میخوام به همه ثابت کنم که غزال هوز زنده است و هر روزی که میگذره قوی تر میشه

بخاطر تاخیرم ببخشید من امتحانای میان ترمم شروع شده وقت سر خاروندن ندارم تولدم 14 ابان بود حتی نتونستم تولدم جشن بگیرم تا چه برسه به اینکه بیام پای نت...

(نوشته شده در            90/8/21

ساعت                        13:15

توسط                         خود دیوونم)


+ تاريخ شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 14:1 نويسنده غزال |

که در قماری هماره با ما به ظاهری گیج و نابلد عشق
نشسته اما همیشه از ما چه ماهرانه  که می برد عشق
دوباره آوخ که می خلد عشق
بگو که هو یا علی مدد عشق
درد بگذارد میان کاسه ات
دشمن همخانه ی هم کاسه ات
با جناب حضرتش آداب نیست
شطح و طامات اش همین تیر و کمان
قهقه آیینه در تشریف سنگ
اره بر پاهای استدلالیان
تیله بازی کردن با انجم است
مهره ی زاپاس، آس پنجم است

که در قماری هماره با ما به ظاهری گیج و نابلد عشق
نشسته اما همیشه از ما چه ماهرانه  که می برد عشق
دوباره آوخ که می خلد عشق
بگو که هو یا علی مدد عشق
غرش توفنده بر فانوس ما
مرگ افلاطون و جالینوس ما
میکس وار اختیار و لاجرم
فایل شادی از پس ِ پسورد غم
زخم را با زخم مرهم کردن است
داستان ِ خوب ِ روکم کردن است
یادگاری بر تن سنگ لحد
بازی نرد  است و تاس بی عدد
حکمت دیرین کفش پابه پا
یادگار گنبد دوار ما

احمد اخوان                                                                                                                                          

+ تاريخ سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 18:31 نويسنده غزال |
روزی از این امروزها پرواز خواهم کرد


بر بالهای مرگ ، من ، آغاز خواهم کرد



دست خدا در دست ِ من، رقصی ست شورانگیز

در رقص ِ انسان با خدا، اعجاز خواهم کرد



اجرای این کنسرت در تالار ِ افلاکی ست

غوغای بکر و شورشی در جاز خواهم کرد



روزی از این امروزها نزدیک ِ نزدیک است

این نغمه را فوق ِ تصور، ساز خواهم کرد



باور کن عزرائیل ،زیباتر ز رویاهاست

من رمز ِ این نا گفته ها را باز خواهم کرد



با من بیا افلاکیان اینجا همه جمعند

من عرش را امشب ، غزل پرداز خواهم کرد



مرگ من آغاز یست در یک راه ِ بی پایان

میلاد ِ خود را بعد از این ابراز خواهم کرد



فصل ِ زمین یک فصل ِ کوتاهست و بی بنیان

فصل ِ ابد را بعد از این ، آواز خواهم کرد



روی زمین انسان بکارید و همین کافیست

با جمله ی کوتاه ِ خود ، ایجاز خواهم کرد



یک آزمون ِ تستی و تشریحی از ماهاست

باور نداری؟ پاکتت را باز خواهم کرد


اکرم بهرامچی

+ تاريخ یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 20:5 نويسنده غزال |